زوا: “تو آتشسوزی رو راه انداختی و به داداشت گفتی که کار آقای گارسیا بوده؛ درسته؟“
مگی: “من به ایجی گفتم که بگه کار آقای گارسیا بوده“
“بارها و بارها گفتم …. تا باورش بشه“
زوا: “تو آتشسوزی رو راه انداختی و به داداشت گفتی که کار آقای گارسیا بوده؛ درسته؟“
مگی: “من به ایجی گفتم که بگه کار آقای گارسیا بوده“
“بارها و بارها گفتم …. تا باورش بشه“
قاضی: “ویلیام والاس. شما را به جرم خیانت دستگیر کردهاند”
والاس: “خیانت به چه کسی؟”
قاضی: “به پادشاه. حرفی برای گفتن داری؟”
والاس: “هیچ وقت توی زندگیم به پادشاه وفادار نبودم. مگر من سوگند وفاداری به او خورده بودم؟”
قاضی: “مهم نیست. او پادشاه توست”